از روزی که تو را دیدم... | 18:40
از روزی که تو را دیدم...
فهمیدم که با دیگران متفاوت هستی... و حس کردم دوست دارم... تو را بهتر بشناسم... و دانستم که تو احساساتم را بیدار کرده ای... از روزی که عاشقت شدم... دانستم که دوست دارم... همیشه در کنار تو بمانم... دانستم که دوست دارم ... همه چیزم را به تو بگویم...
دانستم که برای خود... کسی خواهم شد... از روزی که با تو یکی شدم... فهمیدم که جسم و جانم تا ابد(تا نداریم!)... در تلاطم خواهد بود... فهمیدم که دوست دارم تا ابد... در کنار تو بمانم.... اگر تو را نمی دیدم... هنوز هم به دنبال شادی میگشتم... و تا ابد فکر میکردم... که عشق تنها یک رویاست... برای همین است که دوست دارم... صمیمانه برای روزی که تو را دیدم... از تو سپاس گزاری کنم... و تاابد(تا بی تا!)... 
عاشق
تو بمانم...
عنکبوت | پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 |

بذارش سر جاش... ورش ندار... کجای؟هیییییی!... کری مگه؟!میگم ورش ندار بذار سر جاش... یه وقت یه چیکه از خونش ممکنه پر بالت رو غرق به خون کنه... اینجوری نگاهش نکن خاکنشینه و آش و لاش... هرکدوم از همون چاکهای زخمهاش غار علیصدره!... هی با توام... میشنوی...گوشت با منه؟... از من میشنوی بذارش زمین ورش ندار... نعوذ وبالله ...میگن بعضی شبها صدای ناله اش شهر رو ور میداره... خیلی ها شبها پنبه میذارن در گوششون تا خوابشون ببره... از ترس صداش خواب حرومه بهشون... میگن یه نفر انگار داخلش ناله میکنه...زجه میزنه... واسه همین میگم بذارش...نکنه یه وقت توی یکی از ناله هاش گرفت.... آهای با توام...وایسا... علیک سلام...اوقور بخیر... ما رو میبینی سر کج میکنی حاجی حاجی مکه!... سرتو بالا کن... منو ببین... لا اقل بگو ببخشید به جا نمیارم تا حالیم شه که بنده حقیر رو نشناختیت!... آها...ای ول...پس آشنا دراومدم مثکه با این لبخندی که فی الحال صادر نمودید!... آره بابا...خودمم... گفتم اگه یادت نیومد گرا بدم وسط خال تا ۹۹٪ منو به خاطر مبارک بیاری...یه درصدم واسه اینکه باید احتمال بدی که هیچ چیزی غیر ممکن نیست... فکر کنم الان دیگه منو خوب یادت اومده... سرتو بگیر بالا... میخوام ببینم بازهم غرق میشم تو زلال چشمهات... هنوزم شنا کردن بلد نیستم... چی شد؟این چه صداییه؟چرا دلت میلرزه؟... این آبها که از چشمهات میریزن رو صورتت چیه؟... دنیا خیلی کوچیکه... هزار بار بهت گفتم کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه... ستونهای دلت سست شدن؟... زدی در رفتی گفتی دیگه نمیبینمش؟... میدونی چرا برگشتم و بهت پشت کردم؟... میدونستم نمیتونی توی روم چشم تو چشم بزنی... برگشتم تا راحت بزنی... تا وقتی میزنی نگاه ملتمسمو نبینی که میگم هزار تا بزن اما نرو...
عنکبوت | یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 |

همین رو میخواستی؟... این تمام اون چیزی بود که واسش خودتو به هر آب و آتیشی زدی؟... چرا این همه زحمت؟چرا این همه عذاب؟... چرا این همه بازی؟... میدونم بازی کردن لذت داره... مخصوصا وقتی به قمارش بیرزه... دمت جیز!...خوشم اومد ولی مرامتو که رو بازی کردی... هرچی داشتی ریختی وسط... گفتم سر چقدر شرط میبندی که نبری؟... شرط بستی سر زندگیم... گفتم با انصاف امون بده!سوراخ ته جیبم رو که میبینی!...چیزی ندارم...من میخواستم سر جونم شرط کنم!... گفتی خب تو هم شرط کن!... قرار نبود شرط سر دروغ ببندیم...سر دغل بازی... درسته رو بازی کردی اما هر چی نشونم دادی اول به جاش یه چیز دیگه بازی کردی... قبول دارم اینها همش حرف مفته...تو بردی... خودمونیم بردی ولی به چه قیمت؟... وقتی گفتی خب توهم شرط کن!یادت میاد چی گفتم؟... گفتم نه...شرط سر هرچی که تو گفتی!... راستی هنوز هم بازی میکنی؟... هنوزم عشقت بازی کردنه؟... بازی عاشق کردن!... باختم...اما گفتی:تو بهترین قمار باز دنیا هستی!... گفتم:چطور؟...من که همه چیزمو باختم!... گفتی:بهترین قمارباز اونه که وقتی میبازه باز هم برنده باشه!... من باختم...گفتم:هرچی که گفتی... گفتی:باشه...چشمهاتو ببند تا بگم!... خندیدم...چشمهامو بستم به خیال اینکه میخوای مثل همیشه ببوسیم... چیزی نگفتی...هیچوقت هم نبوسیدیم... من که مال خودت بودم چرا نگفته فروختیم... حقت بود درست...اما نمیشد بهم بگی تا وقتی چشمهامو باز میکنم به جای تو............ فروختی...اما فقط بگو چرا انقدر ارزون... یعنی همش همین واست می ارزیدم؟... *** ((خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی))
عنکبوت | یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 |
