تبليغاتX
خوب......بد.......زشت...

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت 17:9 |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 و ساعت 17:52 |
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: «آیا آن سنگ را به من می دهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خیلی فکر کردم، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟»
+ نوشته شده توسط محمود در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 0:19 |

I had e dream … تصوري داشتم
 
 
I dreamed I was walking along the beach with God که در کنار ساحل با خدا قدم مي زنم. خيال کردم
 
Across the sky flashed scenes from my life. در آسمان تصويري از زندگي خودم را دیدم.
 
For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand; در هر قسمت دو جای پا دیدم
 
One belonging to me, and the other to God.یکی متعلق به من و یکی متعلق به خدا
 
When the last scene of my life flashed before me.وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم.
 
I looked back at the footprints in the sand.به جای پا روی شنها نگاه کردم.
 
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.

ديدم که چندين زمان در زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

http://www.dostan.net/cl_upload/9865image_61794.jpg


 
I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.
دريافتم که اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
 
This really bothered me so I questioned God about it.
براي رفع ابهامم از خدا سوال کردم.
 
"God, you said that once I decided to follow you.. You'd walk with me all the way."
خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
 
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.
ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست
 
I don't understand why when I needed you most you would leave me.
چرا در زماني که بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي
 
God replied, "My precious, precious child"
خدا فرمود: فرزند عزيزم
 
I love you, and I would never leave you.
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
 
During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints
در مواقع سخت اگر يک جاي پا مي بيني
 
It was then that I carried you.
در آن لحظات تو را بدوش کشيدم.

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 13:9 |

اديسون از نو آغاز مي کند


 در سال 1914 ميلادي توماس اديسون تجهيزاتي به ارزش دو ميليون دلار و همچنين مدارک سالها تحقيق و مطالعات خودرا در حادثه آتش سوزي آزمايشگاهش از دست داد .


چارلز ؛ پسر اديسون پس از با خبر شدن از اين رويداد ؛ پدرش را در حالي يافت که کنار آتش ايستاده و باد زمستاني موهاي سپيد او را پريشان مي کرد . قلب پسر از ديدن پدر سالخورده اش در چنين وضعيتي ؛ به درد آمد .


اديسون با ديدن پسرش فرياد زد : " مادرت کجاست ؟ او را به اينجا بياور ! بگو که هرگز چنين آتش بازي را در عمرش نخواهد ديد ! "


صبح روز بعد اديسون 67 ساله در حاليکه ميان خاکستر اميدها و روياهايش قدم مي زد گفت : " در هر فاجعه ؛ ارزش عظيمي نهفته است . فاجعه ؛ تمامي اشتباهات ما را مي سوزاند . خدا را شکر ! مي توانيم از نو شروع کنيم !"


 ص 81 – کتاب در پناه او – جي . پي . واسواني

 

دکتر آلبرت شوایتزر که رییس یک دانشگاه بود شغل خود را تغییر داد و یک پزشک شد.وقتی از او علت تغییر شغلش را پرسیدند پاسخ داد ترجیح میدهم یک پزشک باشم تا بتوانم بدون سخن گفتن یاری برسانم . عشق هرگز سخن  نمیگوید . عشق یاری میرساند.

  حتی به دشمنان خود عشق بورزید :آنگاه اگر همانند خاری از شما نفرت داشته باشند :چون گل سرخی شکفته خواهید شد .    

بیایید کمتر از خدا که نمیتوانیم اورا ببینیم یا لمس کنیم سخن بگوییم " در عوض بیایید به خواهران و برادرانی که نیازمند عشق ما هستند : یاری برسانیم  . و به این ترتیب عشق را در  عمل منتشر کنیم  و خدا را بیابیم

احترام گذاردن به کسی که مقامی والا تر دارد، آسان است. متبرک کسی است
که به تمامی کسانــی که با آن ها روبــرو می شود احترام می گذارد؛ زیرا هر
کس تمثالی از وجود آن یگانه ی هستی است.
 
 
دست هایی که یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند که دانه های
تسبیح را می گردانند.
 
 
چگونگی سپری کردن اوقات بیـکاری هر کس معیار مناسبی برای شناختــن
اوست.
 
 
آیا خدا کار ما را می خواهد یا عشــق ما را؟ خـدا می خواهد که ما با عشــق
برای او کار کنیم.
 
 
چگونه ممکن است کسی را دوست داشت و در عین حال به او آسیب رساند؟
آن کس که در قلب خودعشق داشته باشد، قادر به آسیب رساندن نخواهد بود.
 
 
هـر چه را که به دنیـای بیـرون بدهیم به صورت چندیـن برابر به خود ما بـاز
می گردد. پس مراقب باشیم چه چیزی را منتشر می کنیم.
 
 
 
مراقب خیا ل ها و آرزوها یـت باش چرا که قدرتـی جـادویی دارند . آنچه که
 امروز خیا ل می کنید فردای شما را رقم می زند.
 
 
بهترین زیور فروتنی ا ست؛ غنی ترین ثروت خـرد؛ قدرتمنـــد ترین سـلاح
شکیبــایی؛ بهترین امنیت ایمان؛ ومؤثرترین دارو خنده ا ست.
 
 
هرگــز بار نگرانی و تشویش یک لحظه را به لحظه ی دیگر منتقـل نکنید
همه را فراموش کنید تا آسوده خاطر باشید.
 
 
دنیا هیچ نقصی ندارد . نقصی که در دیگــران  می بینیم ناشی از نگــرش
معیوب ما ست.
+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 14:27 |
در حقیقت انسانهای نیک هرگز رنج نمی برند. اگر انسانی نیک گرفتار رنجی شود در واقع جایی در اعماق وجودش ناخالصی و ظلمتی وجود دارد که باید به وسیله آن رنج تطهیر و روشن شود و آن قسمت از سستی وجودش به نیکی و قدرت تبدیل شود ، مثل طلا: طلا در کوره ذوب میشود تا تصفیه گردد.

به یاد داشته باشیم که خواست خدا انجام میشود و با رنجی که می کشیم تطهیر میشویم و برای رسیدن به قلب خدا که چیزی جز عشق و نور و شادی ابدی نیست آماده می شویم.

رنج برکتی است که خدا بر ما نازل میکند تا معنای رحمت بیکران ، خرد و عشق بینهایتش را بر ما عیان کند. خدا میخواهد یکایک ما شاد و موفق باشیم و از همه نیکی هایی که جهان را لبریز کرده لذت ببریم اما پیش از دریافت آنها باید آمادگی داشته باشیم.

در پس هر رنجی درسی نهفته است که با یادگیری آن ، رنج از میان میرود. هرگاه به مشکلی برخورد میکنید نخست دعا کنید : خدایا درس من از این مشکل چیست؟ بعد منتظر دریافت پاسخ شوید.

یکی دیگر از دلایل غم و درد و عدم موفقیت ، زیر پا گذاشتن یکی از اصول قوانین طبیعت است ، طبیعت دارای قاضی و دادگاه نیست ، بلکه به سادگی قوانینش را به کار می اندازد .

اگر افکار ، کلام و اعمال ما مطابق با آن قوانین باشد ، حتما" شاد و خوشبخت خواهیم بود ، زیرا با پیروی از قوانین معنوی زندگی میتوان بر آن مسلط شد.

                                                                      با خالق هستی نویسنده: جی.پی.واسوانی

***

دادا جی‌. پی‌. واسوانی‌ در دوم‌ ماه‌ اگوست‌ سال‌ 1918 در حیدرآباد سند هندوستان‌ زاده‌ شد. او تحصیلات‌ عالی‌ خود را در کالج‌ سند کراچی‌ با موفقیت‌ چشم‌گیری‌ گذراند و از آن‌ پس‌ در مسیر زندگی‌ به‌ پیروی‌ از استاد معنوی‌ خود، سادو واسوانی‌ ـ که‌ عمویش‌ نیز بود ـ دل‌ گماشت‌.
جی‌. پی‌. واسوانی‌ این‌ عارف‌، فیلسوف‌، انسان‌دوست‌ و آموزگار بزرگ‌ گام‌های‌ عموی‌ بزرگوارش‌ را پی‌ گرفت‌ و شیوۀ‌ زندگی‌ خود را بر اساس‌ کتاب‌های‌ مقدس‌، موعظه‌های‌ قدیسین‌ و منش‌ سادو واسوانی‌ بنا نهاد.
در حال‌ حاضر دادا جی‌. پی‌. واسوانی‌ سرآمد آموزگاران‌ معنوی‌ مرکز سادو واسوانی‌ست‌، که‌ شعبات‌ گوناگونی‌ در شهرهای‌ هندوستان‌ و کشورهای‌ مختلف‌ جهان‌ دارد. این‌ مرکز پس‌ از سادو واسوانی‌ با یاد و احترام‌ او نام‌گذاری‌ شد.

مردی‌ که‌ دانای‌ اسرار، فرزانه‌ و یک‌ قدیس‌ بود. او معتقد بود که‌ ما باید خداوند را با قلب‌ خود در آغوش‌ بکشیم‌ و خدمات‌ عاشقانۀ‌ خود را نثار تمامی‌ فرزندان‌ محنت‌دیدۀ‌ او نماییم‌. سادو واسوانی‌ همچنین‌ پرندگان‌ و حیوانات‌ و همۀ‌ آفریده‌های‌ پروردگار را شایای‌ مهرورزی‌ می‌دانست‌، چرا که‌ آفرینش‌ را از یک‌ خانواده‌ به‌ شمار می‌آورد.

پیام‌ جی‌. پی‌. واسوانی‌ نیز تکریم‌ و عشق‌ نسبت‌ به‌ همۀ‌ موجودات‌ هستی‌ست‌. این‌ استاد معنوی‌ به‌ دلیل‌ سخنرانی‌های‌ جذاب‌ و الهام‌بخش‌ خود در هندوستان‌ مورد احترام‌ والایی‌ قرار دارد. او همچنین‌ دارای‌ جایگاه‌ ویژه‌ای‌ در تالار سخنرانی‌ دی‌. اچ‌. در سازمان‌ ملل‌ متحد است‌ و یک‌ کرسی‌ از مجلس‌ نمایندگان‌ انگلیس‌ به‌ این‌ عارف‌ گران‌قدر اختصاص‌ دارد.
این‌ فیلسوف‌ شهیر هند تاکنون‌ سی‌ عنوان‌ کتاب‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ منتشر کرده‌ است‌. عناوین‌ کتابهای‌ منتشرۀ‌ واسوانی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ او ـ سندی‌ ـ نیز بیش‌ از این‌ تعداد است‌.
در حال‌ حاضر جی‌. پی‌. واسوانی‌ به‌ همۀ‌ کشورهای‌ دنیا سفر می‌کند تا بگوید:
«زمین‌ کشور اوست‌ و نیکی‌ راه‌ او!»
***

خدایم !

 به تو عشق مي ورزم. تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا ٬ دوست مي دارم.

چنان به تو عشق مي ورزم كه  سرمست و بي خود مي شوم.

خدايم!

مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.

متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش ، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد.

خدايم!

خانه قلب من كوچك است،آن را چنان فراخ كن که پذیرای تو باشد .

خانه قلبم ويرانه است ، آن را مرمت کن ٬ تا در خور تو شود.

خانه قلبم آلوده است ٬ آن را پاک و مطهر گردان .

عميق ترين آرزوي من زمانی برآورده می شود

كه تو هميشه و هميشه ٬  در سراي قلبم ساكن شوي

و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم..

 به سوی او ٬ نوشته جی.پی واسوانی

***

با خالق هستی

قلب هایمان رنجیده و گرانبار است.آیا کسی هست که قلبهای بی قرار ما را آرامش وتسکین دهد؟  روحمان پریشان است . آیا کسی هست که پریشانی روح مارا بزداید و مارا چون نسیم کوهساران سبکبال و با طراوت سازد؟ 

 زنی حدود نود ساله را میشناختم که هرگز از هیچ چیز ناراحت نمیشد. او هیچگاه عصبی نبود. پیوسته آرام وپر نشاط ٬ مانند آبهای زلال برکه ها. همیشه در آرامشی خدایی به سر میبرد . با همه کس وهمه چیز وحتی خودش در آرامش بود.  از او پرسیدند چگونه میتواند تحت همه شرایط آسوده خاطر باشد؟ زن پاسخ داد : من هر شب کودکی میشوم و قبل از خواب به گوشه ای ساکت و خاموش میروم . در سکوت به خدا فکر میکنم . همه نگرانی ها٬ تشویش ها و مسائل روز را یک یک بر دامان خدا میگذارم . اگر از کاری که کرده ام یا حرفی که زده ام احساس گناه کنم٬ اگر کسی را رنجانده باشم٬ اینها را در سکوت به خدا میگویم. و از او طلب بخشایش میکنم و بخشایش او را میپذیرم . اگر نگران چیزی باشم٬ آن را به خدا میسپارم و رهایش میکنم .  اگر احساس تنهایی کنم یا تصور کنم که کسی مرا دوست ندارد ٬ همه را به خدا میگویم و آنگاه خدا مرا در آغوش پر مهرش میگیرد . همیشه وقتی به این ترتیب همه چیز را رها میکنم و به خدا میسپارم٬ آرامش عجیبی میابم و همه فشارها و عصبیت ها نا پدید میشوند .

بله ٬ قلب هایمان گرانبار است .گهگاه که به عمق چشمان شما مینگرم٬ درد و اندوهی عمیق را میبینم . امروز به شما میگویم که منشاء این درد و اندوه که مدتها در قلبتان ساکن شده است احساس جدایی و دوری از خداست .  به جمال نادیده خدا روی کنید که پیوسته به زبانهای مختلف ندا داده است: ( شما را از بند رنج و گناه نجات خواهم بخشید . بارهایتان را سبک خواهم کرد . قلبهای بی قرارتان را آرامش خواهم بخشید .)

بسیاری از ما میکوشیم که بار مشکلاتمان را به تنهایی تحمل کنیم و یا چاره ای برای آن بیندیشیم . همین امروز این باورها را فرو افکنید ٬ آنها را  به خدا بسپارید . در سکوت مشکلات خود را یک یک به خدا بگویید ٬ دعا کنید تا چاره ای پیدا کند .صمیمانه دعا کنید و ایمان داشته باشید که خداوند شما را تنها نخواهد گذاشت . خداوند در قرآن کریم میفرماید : بخوانید مرا تااجابت کنم شما را . ( او ) را بخوانید که از هر پدر و مادری مهربانتر است ٬ از دردها و کوچکترین نیازهایمان آگاه است ٬( او ) را بخوانید ٬ همه چیز را به او بسپارید تا پاسخ دریافت کنید .

هر روز که از خواب بیدار میشوید دعا کنید : (( خدایا ! ای پناه بی پناهان ! ای خدای بی کسان ! سکان زندگی خود را به دستهای ایمن و پرمهر ( تو  )  میسپارم . مرا به هر جا که میخواهی هدایت کن .))

طی روز هنگام انجام کارها لحظه ای مکث کنید و دوباره دعا کنید..بدین ترتیب خواهید دید که مشکلات نمیتوانند بر شما غلبه کنند . تشوش ها و فشارها نمی توانند بر شما تسلط یابند . آنگاه بر چهره تان لبخندی همیشگی نقش می بندد  ٬ زیرا لبخند و تشویش نمی توانند در کنار هم باشند. هرگاه احساس می کنید نگرانی و اضطراب در وجودتان افزایش می یابد ٬ فقط لبخند بزنید . بدین ترتیب تشویش را در هم میشکنید ٬ ابرهای آن پراکنده خواهند شد و خورشید آرامش دوباره خواهد تابید....

      بادا آن کس را که هرگز ما را فراموش نمی کند ٬ فراموش نکنیم .

      خدای نور و زندگی ! هر روز مرا از عشقت لبریز کن تا از خودم بگذرم و به رنجدیدگان برسم . دعاها و اشکهایم را برایت می آورم . خودم را به (( تو )) تقدیم می کنم

***

 چگونه با رنج برخورد کنیم ؟

اگر توجه ما بر رنج متمرکز باشد ٬آنگاه رنجمان بیش از آنچه که هست به نظر می آید . بهتر است در میان رنجهایمان ٬ نعمتها و داشته هایمان را بر شماریم . ما معمولا فقط در یک قسمت از زندگی رنج میبریم . بنابراین چیزهای بسیار دیگری هست که باید از داشتن آنها شکرگزار باشیم . کاغذی بردارید و همه برکاتی را که هنوز از آنها برخوردارید بنویسید . اگر نعمتها و برکاتمان را بشماریم رنجمان کاهش میابد. 

در همه شرایط زندگی بیایید از خدا تشکر کنیم . بیایید این شکرگزاری را به صورت یک عادت درآوریم . در هر گام و هر کار ٬ خدا را شکر کنیم . حتی در میان ترس ونومیدی ٬ تشویش واضطراب ٬ نومیدی وافسردگی ٬ بگذاریم که این کلمات از اعماق قلبمان برخیزد : ((خدایا متشکرم ٬ خدایا تو را شکر میگزارم .)) و آنگاه از آرامشی شگفت انگیز لبریز خواهیم شد . وقتی که در تمام اوقات ٬ تلخ یا شیرین از خدا تشکر میکنیم ٬ نردبانی از آگاهی برای خود میسازیم که ما را به قله آرامش رهنمون خواهد کرد .  در هر وضعی که باشید ٬ هر رنجی که گرفتارش باشید ٬ خدا را شکر گزارید. با این کار قلبتان منبسط میشود و برای دریافت نیروهای یاری دهنده و شفابخش خدا آماده تر میشوید . در واقع هر انسانی نیاز به عمل دارد ٬ نه به کیش ها و آیین ها و مکتب های اخلاقی مختلف.

اگر همه ما ایمان داشته باشیم که خدا بر همه اعمال ما ناظر است ٬ از بسیاری کارهای غلط و آسیب زننده اجتناب میکردیم . ثمره چنین اعمالی است که بسیاری از رنجهای زندگی را به وجود می آورد . در واقع هر عملی دارای عکس العملی است . اگر عملی ناپسند و مضر انجام دهیم ٬ عکس العمل مضر و ناخوشایند دریافت خواهیم کرد و اگر کار نیکی انجام دهیم ثمره آن را به صورت نیکی دریافت خواهیم کرد . این قانون عمل و عکس العمل ـ قانون کارما  ـ نام دارد.  خداوند قوانین متعددی برای گردش منظم و دقیق هستی وضع کرده است .برخی از این قوانین به گردش امور طبیعت مانند قانون جاذبه زمین ٬ یا سیستم گردش خون در بدن انسان و... مربوط میشوند ٬ اما قانون ـ کارما ـ بر سراسر جهان هستی و تمام امور زندگی از کوچک و بزرگ ٬ عیان و نهان حکم میراند و بسیار دقیق عمل میکند . قانون ـ کارما ـ دارای اصولی طبیعی و جهانشمول است . بنابر یکی از اصول این قانون ٬ به هر چه بیندیشید همانطور خواهید شد . اگر به افکار پاک بیندیشید ٬ فردی پاک خواهید شد . اگر به بیماری جسمتان بیندیشید ٬ بیمار خواهید شد .قانون ـ کارما ـ فقط یکی از قوانین خداست و خدا همان عشق است . عشق هرگز کسی را مجازات نمیکند وکیفر نمی دهد ٬ اما پیوسته میخواهد شاهد رشد و کمال انسانها باشد . بنابراین این قانون ما را در محیطی قرار می دهد که از این فرصت رشد و تکامل شخصیت برخوردار باشیم و درد و رنج ٬ ابزار این رشد هستند .

دومین اصل قانون ـ کارما ـ میگوید : هر جه بکارید ٬ برداشت خواهید کرد . پس هیشه به افکار خوب بیندیشید . همیشه اعمال نیک انجام دهید . خدمت کنید ٬ محبت کنید ٬ بدهید ٬ ببخشید . به افراد بیشتری شادی ببخشید و بعد شادی به شما باز خواهد گشت . قانون ـ کارما ـ میگوید که نباید دروغ بگوییم ٬ دزدی کنیم ٬ از دیگران انتقاد کنیم ٬ بدگویی کنیم ٬ با شیوه های نادرست چیزی را به دست آوریم ٬ حق دیگران را تصاحب کنیم ٬ دیگران را فریب دهیم . وقتی که دیگران را فریب دهیم ٬ در واقع خودمان را فریب می دهیم ٬ چرا که قانون ـ کارما ـ را علیه خود فعال کرده ایم .

***

چگونه با اصول زندگی هماهنگ شویم ؟

نخست : همیشه مواظب افکارتان باشید . هر چه بیندیشید همانگونه خواهید شد . هر زمان که فکر پلیدی به ذهنتان می رسد ٬ آن را از ذهنتان بیرون کنید . یکی از بهترین راههای جلو گیری از افکار پلید آن است که با ورود آنها خودمان را نیشگون بگیریم . حضرت محمد (ص) فرموده است : وسوسه مانند رهگذری از راه می رسد . بر در قلب میکوبد و لابه میکند که به عنوان میهمان به درون آید ٬ اگر او را به درون راه دهید ٬ سرور خانه خواهد شد .     

همواره در میان مشغله ها وکارها به خود یاد آوری کنید که شما جسم نیستید ٬ ذهن هم نیستید .وجود شما از گوشت ٬ خاک و ماده ساخته نشده است . شما آن روح مطلق و ابدی هستید.. 

دوم :  هر آنچه بکارید ٬ برداشت خواهید کرد .پس مراقب هر کار کوچکی که انجام می دهید باشید . هر روز مدتی را ترجیحا در یک مکان و زمان ثابت به سکوت بگذرانید . وقتی سکوت می کنید همه کارهایی را که در ۲۴ ساعت گذشته انجام داده اید مرور کنید . بهتر است به طور معکوس خاطراتتان را مرور کنید . مثلا به آنچه دقیقه ای قبل انجام داده اید فکر کنید بعد به کارهایی که یکساعت قبل انجام داده اید و ...  بی تردید در خواهید یافت نمی بایست بعضی از اعمالی را که انجام داده اید ٬ مرتکب میشدید . اشتباهات بسیاری است که باید آنها را کنار بگذارید . توبه کنید و دعا کنید تا خداوند خرد و نیرویی به شما ببخشد که مانع تکرار این اشتباهات شود.  

سوم : معاشران خود را با دقت انتخاب کنید . اگر همنشین افراد خدادوست باشید ٬ تقدس آنها در زندگی شما رخنه خواهد کرد و شما را سرشار از الهام ٬ وجد و آرامش خواهد نمود.

چهارم : سعی کنید به چیزی وابسته نباشید . وظایفتان را انجام دهید اما از درون وابسته نباشید و بدانید که هیچ چیز  و هیچ چیز به شما تعلق ندارد . در نمایش شکوفای جهان هستی شما فقط عامل و ناظر هستید و باید دو نقش را در این نمایش بازی کنید : هنریشه و تماشاچی . وظایفتان را انجام دهید بدون آنکه در نظر بگیرید آیا شخص دیگری هم این کار را انجام می دهد یا نه . ما اغلب میگوییم فلانی با من رفتار درستی نداشته است ٬ من چرا باید به او خوبی کنم ؟  نه ٬ شما باید وظایفتان را انجام دهید .  وقتی که اوضاع آنچنان که می خواهیم پیش نمی رود ٬ درمانده و مایوس می شویم . اما اگر با عدم وابستگی کار کنیم تاثیرناپذیر خواهیم بود . برای نتیجه و ثمر کار نکنید بلکه برای عشق خالص به خدا . کار وسیله ایست در دست آن نیروی عظیم کائنات .

پنجم : هر چه بیشتر خودتان را به خدا تسلیم کنید  . بگوئید : ( خدایا ! بادا که خواست تو تحقق پذیرد و نه خواست من .) نام خدا را تکرار کنید و صمیمانه دعا کنید تا ثنویت های درد و لذت ٬ شکست و موفقیت را پشت سر گذارید . زیرا فقط در آن صورت است که رنج نمیتواند بر ما اثر بگذارد و ما با خود و کسانی که در اطرافمان هستند در آرامش خواهیم بود.

ششم : شجاع باشید . در همه اوقات زندگی شجاع باشید. و از هیچ چیز نترسید . بودا به مریدانش میگفت : اگر شجاع نباشید ٬ میل و خواسته های غیر انسانی وارد قلبتان خواهد شد ٬ درست مانند باران که از سقف شکاف خورده وارد خانه می شود .

هفتم : تا جایی که می توانید به افراد بیشتری خوبی کنید . به مردم بیشتری کمک کنید تا بارشان را در راه دشوار زندگی بر دوش کشند . روزی که به انسان ٬ پرنده یا حیوانی کمک نکرده باشید ٬ روزی از دست رفته است .

***

رها کن و به خدا بسپار...

در زندگی مواردی پیش می آید که لجاجت٬یکدندگی و سر سختی ما باعث رنج و بدبختی بیشتری میشود. در حالیکه می توانستیم از بروز آنها جلو گیری کنیم.  بعضی اوقات هر چه بیشتر تقلا میکنیم ٬ اوضاع بدتر می شود.یکی از راههای ما رها کردن است.میتوانیم مشکلات را رها کنیم و آنها را به نیروی برتر بسپاریم.  آری٬نیروی برتر من٬ توانائی حل مشکلاتی را دارد که من قادر به حل آنها نیستم.

***یا رهاکن ٬ یا  درد بکش وتحمل کن... ***

برایم مثل روز روشن است که وقتی رها میکنم و به خدا می سپارم٬ به صلح و آرامش می رسم.وقتی کنترل امور را به خدا می سپارم در اکثر موارد نتیجه بهتری به دست می آورم.

*بعضی افراد فکر میکنند اگر چیز سنگینی را از زمین بردارند نشان میدهد که قوی هستند ٬ اما گاهی اوقات برای قوی بودن بایستی چیزهای سنگین را زمین بگذارند و رها کنند...                 ( سیلویا رابینسون))

اگر میخواهی چیزی را برای همیشه نگه داری ٬ باید آن را رها کنی.تنها راه به دست آوردن رها کردن است...ما باید انتظارات خود را از اشخاص کاهش دهیم .اگر به اطرافیانمان -خانواده٬ ُ دوستان و... محبت میکنیم و عشق میورزیم بایستی عشق و محبتمان بلا عوض باشدهمانگونه که خداوند مهربان همه مخلوقاتش را دوست دارد و عاشقانه و بدون هیچ انتظاری این همه نعمت به آنها ارزانی داشته است ٬ُ آن موقع است که تمام کائنات برای تامین نیازها وخواسته ها ی ما تلاش میکنند. 

پس جا دارد که خالصانه و عاشقانه بگوئیم:  

پروردگارا٬ راههای تازه ای برای زندگی شاکرانه به ما نشان بده....     

تو را شکر میگویم به خاطر لحظه لحظه زندگیم...  تو را سپاس میگویم به خاطر تمام داشته هایم که نعمت است و به خاطر تمام نداشته هایم که مطمئنا خیر و صلاح من در آن نهفته است...

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 1:49 |
«ارنستو چگوارا دلاسرنا» نام كامل اوست و لقب «چه» را كوبايي‌ها به او داده‌اند،
لقبي كه در اين كشور براي خطاب قرار دادن كسي با احترام به كار برده مي‌شود.
 

«چه» مبارزي است كه آوازهء او تنها به آمريكاي لاتين محدود نمي‌شود.
مجلهء تايم چه‌گوارا را جزو يكي از صد چهرهء تاثير گذار در قرن بيستم انتخاب كرده است.
در استكهلم بيش از سيصد عنوان كتاب دربارهء او منتشر شده است. كافه‌اي در مالزي وجود دارد كه روي تمام فنجان‌هاي قهوه‌اش عكس او چاپ شده است و پاتوق طرفداران «چه» است.تفريح جوانان ميلاني، فروش تي‌شرت‌هاي «چه» كنار خيابان‌هاست. دولت برزيل نام چند سينماي اين كشور را «ارنستو چه‌گوارا» گذاشته است. كلاه مدل «چه‌گوارا» پر فروش‌ترين نوع كلاه در تابستان‌هاي تركيه است. مارك «چه‌گوارا» معروف‌ترين مارك سيگار در سودان معرفي شده است و باز هم طبق آمار مجلهء تايم حدود 76 درصد جوانان دنيا «چه» را مي‌شناسند و براي او احترام قائلند. مردم بوليوي به خود مي‌بالند چون «چه» به خاطر آنان و در آنجا كشته شده است هرازگاهي دعواي ميان ملت‌ها هم بالا مي‌گيرد. ايرلندي‌ها معتقدند چون پدر «چه» اهل اين كشور بوده پس «چه» به آن‌ها تعلق دارد. آرژانتيني‌ها مي‌گويند كه چون او مليت اين كشور را داشته و در همان جا تحصيل كرده پس يك آرژانتيني‌است. كوبايي‌ها اعتقاد دارند كه چون «چه» در سرزمين آن‌ها و به‌خاطر آن‌ها جنگيده در يك سخنراني گفته كه افتخار مي‌كند كوبايي باشد، پس او اهل كوبا است. چه‌گوارا را نمي‌توان متعلق به يك كشور دانست،چه آنكه نام و عكس چه‌گوارا امروزه در تمامي كشورهاي دنيا به نماد اعتراض درمقابل استبداد و سرمايه داري نوين بدل شده است.«چه» متعلق به تمامي آزادي‌خواهان ضد امپرياليسم جهانست. ارنستو چه‌گوارا يكي از خيل عظيم اسطوره‌هاي تاريخ است.

انديشه و عشق او به انسان فراتر از مرزهاي جغرافيايي و نژادي است.بارزترين ويژگي‌او را مي‌توان روحيهء مبارزه جويي و آشتيناپذيري با ظلم و استبداد در هر قيافه و شكل دانست.او نه مرد سياست بود و نه حسابگر و از دغل‌ها و نيرنگ‌هاي آن بيزار.

«ارنستو چه‌گوارا» در 14 ژوئن 1928 در «روزاريو» دومين شهر مهم و بزرگ آرژانتين به دنيا آمد. در خانواده‌اي ممتاز از تبار اسپانيايي و ايرلندي كه گرايش‌هاي سياسي چپ داشتند، بزرگ شد. «ارنستو» بزرگ‌ترين فرزند خانواده بود. در سال 1953 از دانشكدهء پزشكي فارغ التحصيل شد و سپس سفر به ديگر كشورهاي آمريكايي را آغاز كرد، سفري كه نقطهء عطفي در زندگي او بود. در سال 1954 زماني كه در «گواتمالا» بود با پشتيباني از حكومت «جاكوب آربنز» كه منتخب مردم بود قدم به عرصهء مبارزات سياسي گذاشت. آربنز در نتيجهء توطئه و در مداخلات ***** كارانهء سازمان سيا سرنگون شد و «چه» به مكزيك گريخت. اندكي بعد به فيدل كاسترو و ديگر انقلابيوني پيوست كه با جنبش 26 ژوييه در پي بر اندازي ديكتاتوري «فولژ نيسو باتيستا» در كوبا بودند.«گوارا» در دسامبر 1956 ازجمله مبارزاني بودكه به منظور آغاز مبارزه چريكي از عرشهء كشتي كوچك «گرانما» قدم به خاك كوبا گذاشتند. او كه در اصل پزشك گروه بود همچون يك فرماندهء ارتش شورشي ظاهر شد. درپي سقوط «باتيستا» در دسامبر 1956، چه‌گوارا يكي از رهبران حكومت تازهء كارگران و دهقانان شد و پست‌هاي دولتي متعددي چون رياست بانك مركزي كوبا و وزارت صنايع به او واگذار شد. چه‌گوارا بارها به نمايندگي از كوبا درمجامع مختلف چون سازمان ملل متحد شركت كرد. او در مقام يكي از رهبران جنبش 26 ژوييه به برگزاري گردهمايي‌هاي گروه‌هاي سياسي - كه سرانجام در 1965 به بنيان‌گذاري حزب كمونيست كوبا انجاميد - ياري رساند.گوارا در اوايل 1965 از همهء مسووليت‌ها و پست‌هاي دولتي كناره‌گيري كرد و به منظور كمك به پيشبرد مبارزه‌هاي ضدامپرياليستي و ضد سرمايه‌داري در ديگركشور‌ها، كوبا را ترك كرد وهمراه با داوطلباني كه بعدها در «بوليوي» به او پيوستند، نخست به كنگو «زئير» رفت و در جنبش ضد امپرياليستي آن كشور به رهبري «پاتريس لومومبا» شركت جست. از نوامبر 1966 تااكتبر 1967 جنبش چريكي بوليوي را بر ضد ديكتاتوري نظامي آن كشور رهبري كرد. درهفتم اكتبر 1967 در عمليات رزمي ساختهء سازمان سيا به دست نظاميان بوليوي زخمي و دستگير و روز بعد از آن تيرباران شد.

امروزه پس از گذشت سي و هفت سال ازمرگش هنوز هم او يكي از چهره‌هاي محبوب اسطورهاي به خصوص درميان جوانان است. اسطورهء عصيان كه نامش پرچم هر مبارزه‌اي است. شخصي كه تصويرش بر پيراهن‌هاي سرخي نقش بسته كه جوانان معترض بر تن مي‌كنند بي آنكه از انديشه‌هاي انقلابي او خبر داشته و يا حتي جهان بيني او را پذيرفته باشند.

«چه» مي‌توانست همچون بسياري از فارغ التحصيلان رشتهء پزشكي در گوشه‌اي از دنيا براي خود مطبي دايركند، اما روح عصيانگرش او را واداشت تا به ياري همنوعانش درمناطق استبداد زدهء آمريكاي لاتين بشتابد. زماني كه چه‌گواراي جوان و دوست همراهش «آلبرتو گرانادو» با موتورسيكلت از ردهء خارج توترون 500 مدل 1939، كه تنها به بهاي چند پزوي ناچيز خريداري شده بود، قصد سفر به دور آمريكاي لاتين را جهت درمان بيماران جزامي كرد آمريكاي سرخ لاتين در زير چكمه‌هاي سنگين امپرياليسم جان مي‌داد، اما نه «چه» و نه «آلبرتو» هيچ كدام از اين حقيقت تلخ آگاهي نداشتند.آن‌ها تنها مي‌خواستند مناظر بكر قارهء پهناورشان را از نزديك ببينند و به كمك بيماران جزامي بشتابند، سفري كه پايانش به گونه‌اي ديگر بود و باعث تولد انسان‌هايي شدكه اكنون نام آن‌ها را مترادف با انقلاب به كار مي‌برند.

» چه‌گوارا» مردي بود كه هرگز شخصائ در بند مقام، رهبري و يا افتخارات نبود. او اعتقاد راسخ داشت كه مبارزهء چريكي انقلابي، شكل بنيادين اقدام براي كسب آزادي خلق‌هاي آمريكاي لاتين است و اين نتيجه‌گيري ناشي از اوضاع اقتصادي، سياسي و اجتماعي تقريبائ تمام كشورهاي آمريكاي لاتين بود. «چه» عميقائ بر اين باور بود كه رهبري سياسي و نظامي مبارزه چريكي بايد يگانه باشد و اين كه مبارزه تنها مي‌تواند توسط خود واحد چريكي رهبري شود، نه از طريق دفاتر راحت بوروكرات ها در شهرها.

چه‌گوارا به معناي واقعي كلمه يك چريك مبارز انترناسيوناليست بود. او مي‌گويد: « هر قطرهء خون ريخته شده در سرزميني كه در زير پرچمش زاده نشده باشي، تجربه‌اي است كه به زندهء ماندگان منتقل مي‌شود تا بعدائ آن را در مبارزه براي رهايي كشورشان به كار برند. همچنان‌كه كه خلقي خود را آزاد مي‌سازد، ‌قدمي بر مي‌‌دارد در پيكار براي رهايي مردم خود ما

«چه» معتقد بود كه هر انساني براي رهايي از ظلم و استبداد بايد بهايي براي‌آزادي‌اش پرداخت كند، او مي‌گويد: «اسكلت آزادي ما قبلائ شكل گرفته است، هنوز گوشت و لباس به اين اسكلت نيامده است، ما بهاي آزادي خود و حفاظت از آن را با خون و ايثار پرداخت مي‌كنيم. ايثار و فداكاري ما آگاهانه است، سيرآزادي طولاني و در بعضي قسمت‌ها ناشناخته است

هفتم اكتبر 1967 «چه» آخرين سطرهاي وقايع روزانهء خود و گروه چريكي‌اش را نوشت. روز بعد در ساعت يك بعدازظهر در يك درهء كم عرض و تنگ، جايي كه براي درهم شكستن محاصره به انتظارشب نشسته بودند، نيروي عظيمي از دشمن برآن‌ها تاخت. گروه كوچك مرداني كه واحد چريكي را تشكيل مي‌دادند تا گرگ و ميش بامداد قهرمانانه جنگيدند.ازكساني كه در نزديك‌ترين مواضع به «چه» مي‌جنگيدند كسي زنده نماند جزو دو نفر كه به همراه «چه» مجروح و دستگير شدند.

روز بعد از دستگيري «چه» با شنيدن صداي شليك فهميد كه دو همرزم «پرويي» و «بوليوي‌اش» اعدام شده‌اند. نوبت به «چه» رسيده بود، مجري اعدامش دستخوش ترديد شده بود.

»چه» با استواري فرياد زد «شليك كن نترس !» آنگاه با شليك يك رگبار مسلسل از كمر به پايين حكم اجرا شد. جلادان دستور داشتند او را از سر و سينه هدف قرار ندهند تا مرگش به تعويق بيفتد. اين تصميم ظالمانه عذاب «چه» را طولاني مي‌كند تا اين‌كه گروهباني كه او نيز مست بوده است گلوله‌اي به پهلوي او شليك مي‌كند و به زندگيش پايان مي‌دهد. اين شيوهء رفتار، درست نقطهء مقابل احترامي بود كه «چه» بدون استثنا نسبت به افسران و سربازان بسياري نشان مي‌دادكه به اسارت او درآمده بودند.

براي «چه» ساعت‌هاي پاياني زندگي‌اش در چنگ دشمن فرومايه قطعائ بسيار تلخ بوده است; اما هيچ كس بهتر از او آمادگي گذراندن چنان آزموني را نداشت.

هشتم اكتبر چه‌گوارا تير باران شد.جسدش را به هلي‌كوپتر بستند تا به همه اعلام كنند كه چريك مبارز را دستگير كرده‌اند پس از انتقال جسد «چه» به «هيگوئرا» روستايي درشمال بوليوي، تازه همه فهميدند چه كسي كشته شده است. حكومت وقت از ترس، جسد «چه» را سوزاند و بقاياي استخوانش را در مكان نامعلومي خاك كرد. سال‌ها بعد در پي فشار دولت كوبا و شخص فيدل كاسترو، دولت بوليوي استخوان‌ها را در تابوت گذاشت و به كوبا فرستاد تا «چه‌گوارا» در ميان اشك و احترام دفن شود.
+ نوشته شده توسط محمود در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 14:15 |

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو

 فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و

خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن

رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند

 شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند

 به شعله هاي آتش نگاه مي كند.. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از

او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير

 افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق

 پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات

تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده

 است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است.

عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن

بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش

 كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي

 شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها

جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات

 بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس

كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان

 شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين

 كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان

 سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به

شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست

 آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:"

نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از

اين به بعد بركت اين مدرسه اوست.

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 1:22 |

(دیوانگی یعنی تکرار یک اشتباه و انتظار نتیجه متفاوت داشتن)

(فصل اول)

من در پایین یک خیابان راه میروم...

یک چاله عمیق در پیاده روی آن است... من داخلش می افتم...

من اون تو گم شده ام...بیچاره و درمانده ام...تقصیر من نیست...

به هاندازه یک عمر طول میکشد تا من راه بیرون آمدنم را پیدا کنم...

(فصل دوم)

من در پایین همان خیابان راه میروم...

یک چاله عمیق در پیاده روی آن است...

من تظاهر میکنم آن را ندیده ام...من دوباره تویش می افتم...

باورم نمیشود من دوباره توی همان چاله ام...به هر صورت تقصیر من نیست...

هنوز زمان زیادی طول میکشد تا از درونش در بیایم...

(فصل سوم)

من دوباره در پایین همان خیابان راه میروم...

یک چاله عمیق در پیاده روی آن است و من میبینم چاله آنجاست...

باز می افتم تویش...این دیگر عادت شده است...

چشمانم بازه...من میدونم کجا هستم...

تقصیر خودمه...زودی میپرم بیرون...

(فصل چهارم)

من از پایین همان خیابان رد میشوم...

یه چاله عمیق توی پیاده روشه...

من آرام از کنارش رد میشم...

(فصل پنجم)

از این به بعد توی یک خیابون دیگه رد میشم...

راحت شدم...

 

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 4:54 |

زيباترين تصاوير در تاريك ترين اتاق ها ظاهر ميشوند پس هرگاه در قسمت تاريك زندگيت واقع شدي بدان خدا قصد دارد از تو يك تصوير زيبا بسازد

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 5:27 |


Powered By
BLOGFA.COM